بصیرتی

در رثای امام شهید

از طرف: سربازت

دوره ی سربازی ام افتاد سر خیابان فلسطین. روزهای اول از صبح تا دو عصر بودم و بعدها نگهبانی ام شیفتی شد. سه ماهی که گذشت می خواستند جایم را عوض کنند. آنقدر این و آن را دیدم تا نگهبان خیابان بیت بمانم.

از آن روز که رفتی خواستم تا جایم را عوض کنند. راه دوری نرفته ام. همین نزدیکی ها هستم اما امروز دلم خیلی تنگ شده بود آمدم که بگویم: «سلام آقا، حالت خوبه؟ آقا خیلی دوست دارم. خیلی جات خالیه. قربونت برم. از طرف: سربازت.»

منصوره جاسبی

از سرباز به فرمانده

نمی خواهم بهانه بیاورم آقا، اصلا دنبال توجیه هم نیستم. یعنی آن قدر مبهوتم که نمی خواهم دلیلی بیاورم. فقط دلم می خواهد برگردم به همان روزها که دوستم می خندید و می گفت: «دلت خوشه، فکر کردی رهبرت توی خونه می مونه؟» من هم سکوت می کردم و حرفی نمی زدم. می خواهم برگردم به آن روزها و بگویم: «دیدی توی خونه بود؟…»

روزها این حرف ها را سر آن دوستم فریاد می کشم و شب ها از شما حلالیت می طلبم. می آیم در خیابان، در هرجایی که ردی از شما می بینم، در هرجایی که پرچمی بلند است و حرفی از شماست. من بعد از بی خانه شدنتان، بعد از پرپر شدنتان، خانه ام را در خیابان، پیدا کرده ام. در میان مردم، در کنار دیوار بلوکی کشور دوست. من شب های زیادی در خیابان، سربازتان خواهم بود فرمانده.

مریم فولادزاده

فیلمبردار جامانده

دست و دلم نمی رفت گروه دوستانه را باز کنم. لیلا قرار و مدار میهمانی را گذاشته بود. هرسال پیام می داد پشت پیام و می گفت تو هم بیا، جواب می دادم:«باید اختصاصی دعوت بشم.» لیلا لبخند می فرستاد و می گفت: «چشم! امر دیگه ای نداری خانم فیلم بردار؟»

امسال برایش بهانه ی جان دارتری تراشیدم. گفتم: «مگه جونمو از سر راه آوردم که ساعت سه صبح سوار قطار بشم و برم تهران، اونم توی این اغتشاش؟» پشت بند این جواب تا صبح گریه کردم. من اصلا آدم جان دوستی نبودم. فقط دلم می خواست یک بار فیلم بردار میهمانی باشم.

حالا نشسته ام روی زیلوی آبی که سرِ کوچه پهن شده. کاش الان ساعت سه صبح نوزده دی بود. کاش من هم با لیلا و اهالی قم آمده بودم دیدارِ عمومی! چه می دانستم قرار است روزگار، جای خالی آقا را اینطور بکوبد توی صورتم. ماژیک را از دست لیلا می گیرم، با هق هقِ گریه، روی دیوار بتنی می نویسم: «دلم می خواست بیام بیت برای فیلم برداری! اما نشد. حالا اومدم!»

فاطمه تقی زاده

از سرباز به فرمانده

نمی خواهم بهانه بیاورم آقا، اصلا دنبال توجیه هم نیستم. یعنی آن قدر مبهوتم که نمی خواهم دلیلی بیاورم. فقط دلم می خواهد برگردم به همان روزها که دوستم می خندید و می گفت: «دلت خوشه، فکر کردی رهبرت توی خونه می مونه؟» من هم سکوت می کردم و حرفی نمی زدم. می خواهم برگردم به آن روزها و بگویم: «دیدی توی خونه بود؟…»

روزها این حرف ها را سر آن دوستم فریاد می کشم و شب ها از شما حلالیت می طلبم. می آیم در خیابان، در هرجایی که ردی از شما می بینم، در هرجایی که پرچمی بلند است و حرفی از شماست. من بعد از بی خانه شدنتان، بعد از پرپر شدنتان، خانه ام را در خیابان، پیدا کرده ام. در میان مردم، در کنار دیوار بلوکی کشور دوست. من شب های زیادی در خیابان، سربازتان خواهم بود فرمانده.

مریم فولادزاده

من یک هدیه طلبکارم

شروع به قدم زدن در کوچه خیابان هایی کرد که بیست سال پیش، دوران دانشجویی، دوان دوان از آن ها گذشته بود تا زودتر از بقیه دانشجوها خودش را به حسینیه ی آقا برساند و در صف های جلویی بنشیند. ولی رویش نشده بود فریاد بزند و از آقا چفیه بخواهد.

در حال قدم زدن چشمش افتاد به دیوار خیابان کشوردوست. هر کسی از امام شهید چیزی خواسته بود شهادت، شفاعت…. او از حضرت آقا یک هدیه طلب داشت. دلش چیزی می خواست برای همه ی مردم دنیا. ماژیک را برداشت و روی دیوار نوشت: «ظهور را برایمان هدیه بفرست.»

زینب گلستانی

به وقت بهشت

گل رز قرمز توی دست های زبر مأموری که جلوی در آهنی ایستاده بود، تناقض عجیبی داشت. مأمور خم شد، گوشش را برد نزدیک دهان دخترکی که بلوز سبز گلدار و دامن مشکی چین دار پوشیده بود. حرفش را که شنید، لبخند زد و دست گذاشت روی چشم هایش که یعنی به روی چشم.

کنجکاو شدم. رفتم جلو، هم قدش زانو زدم و پرسیدم: «چرا به اون آقاهه گل دادی؟» نوک پر روسری مشکی اش را دور انگشت سبابه پیچاند: «برای اینکه بذاره روی خونه ی آقا.» با هیجان گفتم: «وای چه کار قشنگی کردی! حالا اگه بخوای واسه آقا یه نقاشی بکشی، چی می کشی؟»

کمی مادرش را نگاه کرد و کمی من را. پر روسری را از دور انگشتش باز کرد و گفت: «آقا رو می کشیدم؛ وقتی توی بهشته و گل من توی دست هاشه.»

کشف رمز یک حسرت همگانی

تمامش حسرت است: «آقاجان ما تو را آنطور که باید نشناختیم» نه نقطه ای دارد، نه ویرگولی. بلافاصله همه ی کارهای نکرده ام، روی شانه ام سنگینی می کنند: کتاب هایی که نخواندم و سخنرانی هایی که گوش نکردم؛ چه تازه ترها و چه آن هایی را که سال ها قبل از تولدم گفته بود. فکر کنم خیالم راحت بود که «آقاجان» همیشه هست و هروقت بخواهم، می توانم پای حرف هایش بنشینم. نه کسی که یک روز دنیای بدون او را زندگی می کنم و حسرت نشناختنش را می خورم. به قول حسین منزوی: اما تو را، ای عاشق انسان، کسی نشناخت!

دست نوشته ذهنم را درگیر کرده که چشمم به کلمه ی دیگری در عکس می افتد. نوشته است: «دارم.» بقیه اش توی عکس نیست. یک «دارمِ» بزرگ است با یک نقطه در آخرش. نقطه، انگار حکمِ والسلام را دارد و جای حرف دیگری را باقی نمی گذارد. برای کامل کردنِ دارم، فقط یک کلمه به ذهنم می رسد: «دوستت.»

دلم می خواهد ماژیکی بردارم و بنویسم: دوستت دارم؛ بااینکه تو را آنطور که باید نشناختم.

ریحانه عارف نژاد

روایت دختری بدون کارت بسیج

دوازده بهمن ۱۴۰۴

سخنرانی آقا که تمام شد، پله های طبقه ی دوم حسینیه را گرفتم و پایین آمدم. از همان اول صبحی این فکر زده بود به سرم که چطور می شود خادم بیت شد. خادمان گُله به گُله ایستاده بودند. جلو رفتم و به یکی که کمی دورتر بود، سلام کردم. لبخند چهره ی گندمگونش را زیباتر و مهربان تر کرد و سلامم را علیک گرفت. سوالم را پرسیدم. گفت: «کارت بسیج فعال داری؟» گفتم: «دوره ی دانشجویی عضو بسیج بودم اما هیچ وقت کارت نداشتم.» شغلم را پرسید و گفت: «همان سنگر را حفظ کن که داری جهادت را انجام می دهی.» خداحافظی کردم اما فکر خادمی گوشه ی ذهنم مانده بود و راه چاره می خواستم.

دوم اردیبهشت ۱۴۰۵

سر خیابان کشوردوست یک حسینیه موقت کوچک با داربست و پارچه های سیاه به یاد حسینیه ی امام خمینی(س) ساخته اند. خادمان چوب پر به دست، ورودی حسینیه ایستاده اند و به مهمانان آقا خوش آمد می گویند. یکی قرآن دستت می دهد و آن دیگری نایلون کفش. همه اما چه خادم و چه مردم در یک چیز مشترکند. همه یک بغض فروخورده دارند که اینجا جای شکستنش است. برگه ی قرآن را می خوانم و جلو می روم تا سر جایش بگذارم. جعبه ی قرآن همان جلوی حسینیه است. همان جایی که زیلوهای آبی رنگ با پرده ی آبی پشت سرش هماهنگ است. همان جلو که صندلی هست اما آقایی رویش ننشسته است. اشک آنجا امان می برد. خادم جوانی ایستاده و عکس زهرای شهید را می دهد دست هر کسی که تقاضا کند. می گویم: «شما چطور خادم اینجا شدید؟» اول از پاسخ امتناع می کند و بعد می گوید: «نیروی مردمی هستیم.» از ادامه ی حرف هایش می فهمم که این بار هم تیرم به هدف نمی خورد. هنوز حرف هایش به انتها نرسیده بود که صدایش به گریه می نشیند و می گوید: «شما جایی را برای خالی کردن خودتان پیدا کرده اید اما ما…» از هم خداحافظی می کنیم. این بار اما کوتاه نباید بیایم. باید خودم را از همین الان برای روزی که حسینیه ی آقامجتبی شکل می گیرد آماده کنم.

منصوره جاسبی

دیر برگشتم، ولی…

اسم شما را که می شنیدم، چشمم را می بستم و دهانم را باز می کردم به گفتن هر چه نباید! چرا؟ شوهرم صبح تا شب می دوید، من قناعت می کردم و ته سال هیچی نداشتیم جز پس اندازی که باید می گذاشتیم روی پول پیش خانه. تورم و تحریم پایش را از گلویمان بر نمی داشت. اسم شما را که می شنیدم، چشمم را می بستم و دهانم را باز می کردم که: «ما اصلاً هسته ای می خوایم چیکار؟ نون و آب می شه برامون؟ کاش آقای خامنه ای اتمی رو بده و به جاش رفاه مردمش رو تأمین کنه!»

تا پارسال که مادرم خون دماغ شد! دکتر پی ماجرا را گرفت و فهمیدیم سرطان دارد. گفتند: «با رادیو داروها می شه متوقفش کرد» لب گزیدم که: «بریم خارج؟ پولش رو نداریم!» و فهمیدم با کمترین هزینه توی همین ایران خودمان می تواند از رادیوداروها_پزشکی هسته ای_ استفاده کند.

این روزها شما نیستید. مادرم سرپا شده، هر شب توی خیابان پرچم می چرخاند. و من آمده ام کشوردوست! می خواهم فریاد بزنم: «آقاجان غلط کردم. من برگشتم. دیر برگشتم…»

فاطمه دولتی

نمایش بیشتر

کانون فرهنگی تبلیغی معراج

کانون فرهنگی تبلیغی معراج یکی از ده ها کانون فعال در سطح استان خوزستان میباشد که با توجه به ماموریت های مشخص شده در حوزه فضای مجازی فعالیت مینماید.

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا